تبليغاتX
Love or hate?!

































Love or hate?!

Life is beauty...

سلام...خووووووووووووبين؟من ك خوبم...

بعد از 1 ماه و اندي اومدم آپ كنم و برم!

سعي ميكردم هر از گاهي يه سري بزنم ولي زياد نميرسم.كنكوره و

درس و مشغله و گرفتاري و چكاي بي محل و پاس كردنشونو كهنه ي بچه و

الانم ك بهار و بايد فريزرو پر كرد...منم ك كاري(2 بار!!!)

خب اومدم بگم....

تولدم مبارك...آخي چقد بزرگ شدم...18 سال....واو...ولي دوس دارم

بچه بمونم دنياي بچه ها رنگاش قشنگ تره تازه تره ميشه تووش نفس

كشيد و دويد...تووش ميشه با دستات از ابرا خرس تدي درس كني و

دستشو بگيري و بري اون بالا بالا ها و ماه رو مال خودت كني...

يه زندگيه رويايي...من اين زندگيو دارم...چون ميخوام مال من باشه...

چون حسودم و نميتونم ببينم مال من نباشه...

من و نازلي و مهنوش توو يه روزيم...فردا...چه بد كلاس نداريم...

من ك هميشه مدرسه ام ولي بعضيا نميان دلم تنگه براشون...

ب خصوص زينب!!!ساره...زرا!

تولد ساره و آني و شقايق ودخي خاله ي زي زي و

مامان گلي جون و باباشم مبارك.تمامه ارديبهشتيا تولدشون مبارك...

خدا جون ممنون بابت تمام اين همه قشنگي...بابت چيزايي ك دادي و

من نميبينم...بابت خونوادم.بابت دوستام ك بهتريناي منن...

به اين همه چيز فك ميكنم لبخند برام ميمونه و گونه هاي خيس

و دلي خوشحال ك تمام سلولاش از ته دل ميخندن...

خدا ممنون بابت همه چي...هر چيزي ك من توو ذهنمه و هر چي ك

نميتونم دركشون كنم...

مواظب ستاره هايي ك بهم دادي باش...ماماني شد 27 هفته...

خيلي دوستت دارم...هنوزم از رفتنت اشك ميريزم و بي نهايت دوستت

دارم...مثه هميشه...نوه ي لوس و كوچولوت...

خدا هواي مامانيه منو مثه هميشه داشته باش...

دوستت دارم خدا...دوستون دارم دوستاي من ك اصلا حتي آدرس وبمم

نميدونيد...دوس ندارم برم...خوشحالم و دلتنگ...آخه 4 روز و نيمه زينبو

نديدم...تا 3 شنبه...مهم اينه ك خووبه حالش...از همه ي شما دوستانمم

ممنونم ك با اينكه نيستم زياد بازم با معرفتين...دم همه با مراماش گرم...

فعلا بااااااااااااي...


nicky |11:15 PM |یکشنبه 1391/02/17

سلام...خيلي وقته نيومدم بنويسم...انگيزه اي نداشتم...ولي الان 

مينويسم...طولانيه حال ندارين نخونين حرف خاصي تووش ني...

واسه وقتي بزرگ شدم و اگه يادم رفته بود اينجا خاطراتمو بخونم...

خب...جاتون خالي مشهد...از تهران گرم تر بود!!!

تو قطار كه تركونديم انقد پريديم و ورجه وورجه كرديم...تا صب تو 

قطار با زهرا كلي شعر خنده دار ساختيم و خنديديم...آخه شعراش...

هه...منم وحشتناك سرما خورده بودم صدام عين خروس شده بود!

همون روزم كه ميخواستيم راه بيفتيم تب داشتم...زينب رفت دو تا 

كاسه سوپ و يه ليوان آبليمو و عسل گرفت بهتر شدم...

چهارشنبه صب رسيديم رفتيم هتل و بعدشم رفيتم حرم...منم وضو

نگرفته بودم...بلد نبودم شالمو خووب ببندم ديوونم كرد خدارو شكر

پرديس درس كرد...رفيتيم...ب مشاورمون گفتم من وضو ندارم گفت

بيخيال قبوله ولي به بدبختي رفتم وضو بگيرم طفلي زهرا هم اومد...

آبش يخ بود ولي چسبيد...همه رو گم كرديم...رفتيم اونجايي كه نماز

ميخونن نماز خونديم گريه ام گرفته بود سر نماز...با اشكام زير چادر

ميخنديدم...بعد پيداشون كرديم و رفتيم توو حرم...من نميخواستم انقد

جلو برم ولي...به خودم اومدم ديدم دارم له ميشم واقعا قلبم داشت 

منفجر ميشد...خيلي شلوغ بود...همه داهاتي بازي در مياوردن...

از نظر من...اون وسط نميدونم كي محكم كوبيد به دندم...به بدبختي 

اومدم بيرون...عصبي بودم وحشتناك...اون وسط خادم امام گفت چادرتو 

درس كن ميخواستم خفش كنم...اومدم بيرون پيش بچه ها حالم بد شد

حالت غش داشتم...يه ربع نشستم بغل حانيه و چشامو بستم و بچه

ها يكم خوركي دادن...تا اومدم كفشمو پام كنم افتادم...كنترلم ديگه

با خودم نبود...زينب و فاطمه منو گرفتن بازم با اين حال مي افتادم...

فاطمه گفت اينجا برگرد دولا دولا با امام خدافظي كن...تا برگشتم 

باز افتادم...زينب شاكي كه نكن اين بچه داره همين جوري از حال ميره و

...45 دقيقه ديرتر از همه رسيديم...چن تا خانوم گفتن اينجا دكتر هست

ديگه ب بدبختي رسيديم...تمام راه هتل زينب منو گرفته بود نيفتم يه 

ساعتي شد...بچه گفتن تو نيا رستوران غذا رو مياريم سوييت...

ديگه تا سوييتم آني منو آورد...يكم دراز كشيدم ديدم دلم واسه بچه ها

پر ميكشه...آروم آروم رفتم رستوران...دوستام چقد تحويلم ميگرفتن...

طفليا...مشاورمون گفت ديگه تو توو نرو...گفت ماها هم نميريم بعد

تو رفتي!گفت مريضم بودي هيچيم نخورده بودي حالت بد شد...

بعد از ظهر رفتيم الماس شرق...

خووب بودم...رفتيم عطر بگيريم...فاطمه و زينب گرفتن...واي فروشنده 

انقد خنده بود...منو زينب عادت داريم مغازه اي ك فروشندش جلف

باشه نميريم...تا رد ميشديم ميديديم فاطي جان رفته توو...منم ميگفتم

زشته تنهايي من بدبختم ميرفتم...از يه مغازش خوشم اومد...كارتشم 

گرفتم!واسه زينب يه چيزايي گرفتم و فاطيم واسه ما يه يادگاري

گرفت...منو شيما و فاطي و زينبم 4 تا رژ يه رنگ گرفتيم تا هر وقت

زديم ب ياد هم باشيم...تمام پولامون تموم شد!!!

همه بچه ها رفتن مركز خريداي ديگه منو زينب مونديم...

خوب بود...انقد با بچه ها پريديم و شيطوني كرديم مرديم!

شبم منو زينب زود اوديم تو سوييت بخوابيم...يكم تو تخت با بالش 

كتك كاري كرديم بعد همونجوري ك در حال كشتي دست همو گرفته 

بوديم خوابمون برد...5شنبه 3 صب نازلي بيدارمون كرد ك بريم حرم

من ب قول زينب عين جوجه اشك توو چشام بود و ميگفتم من نميام

همه ميدونستن وحشت دارم...انقد طول دادم ك همه رفتن جز ما...

نازلي قاطي كرد زنگيديم آژانس...تا آژانس اومد من استرسم اوج گرفت

گفتم برين من نميام...زينب گفت بچه ها برين من ميمونم...

اومديم بالا خوابيديم...نتونستم بخوابم.زينب كلي گفت مهم ني...

ولي هم عذاب وجدان داشتم ك زينب موند و هم دوس داشتم برم...

دست زينبو گرفتم گفتم ببخشيد...انقد گفتم تا خوابش برد و من 

تا بچه ها اومدن فقط دراز كشيده بودم ك سر و صدام باعث نشه

زينب بيدار شه...صب رفتيم طرقبه...مونو ريل با زينب سوار شديم 

 و خريد...

كادوي زينبو دادم خيلي خوشش اومد منم بغلش كردم گفتم منو 

فراموش نكن...مثل هميشه يه حركت كاراته زد منو شوتينگ كرد...

آخه اصلا احساسي ني...ظهر همه رفتن خريد منو شيما و زينب مونديم

يكم با شيما حرفيدم.زينب خواب بود

شيما رفت خوابيد...منم رفتم حموم بعد اومدم ديدم خوابن يكم ميوه

خورد كردم و كلي تنقلات...رفتم از پايين آب جوش آوردم...كلي كار 

كردم...بعد رفتم گفتم جوجو هاي من پاشين...يكم ماساژشون دادم

بردمشون سر ميز نسكافه درس كردم...ميز با مزه اي شده بود 

پراز خوراكي واسه بهتريناي من...

شب باز حرم...من نشستم توو سوييت

و اشك تو چشام ك نميام...زينب گفت من ميرما پيشت نيستم...

گفتم نقطه ضعفمو پيدا كردي...هر 26 نفر اومدن توو سوييت ك بيا

نگران نباش نميريم توو...نرفتم همين ك رفتن...گريم گرفت...

زينب داشت دم در ب بچه ها ميگفت من ميدونم بريم گريه ميكنه...

رفتن رفتم دم پنجره شهرو نگا كردم...تا شنيدم ك آني داره ميگه 

هنگامه بدو همه رفتن...عين چي پريدم بيرون...تمام بدنم از استرس

ميلرزيد...آني دستمو گرفت يخ بودم...رفتيم توو ميني بوس بچه ها 

چقد خوشحال شدن...زينب و فاطمه قهر بودن ك چرا لوس بازي

درآوردم...كنار شيما بودم و آني و زهرا هم بالا سرم شيما زد زير گريه 

ك دلم واسه مشهد تنگ ميشه و...منم زار زار گريه كردم چون

آخرين اردوي با هم بودنمون بود...

با اشك برگشتم گفتم زينب ناراحتي چن بار گفت آره بعد آني اشاره كرد 

ك داره گريه ميكنه يكم بهتر شد...رفتيم ولي رفتيم پايينش...چه بادي بود

زينب منو نگا كرد گفت اين از سرما تو چشاش پراز اشكه بريم يه جاي

گرمتر...يه يه ساعتي با امام رضا درد و دل كرديم و گريه و...

برگشتيم...شب آخر بود...تا 12 اينا زديم رقصيديم...من ديجي بودم!

بالاي تخت ميپريدم و رقص نور...1 اينا اومديم با زينب بخوابيم 2 اينا بچه ها

ريختن سوييت ما جيغ...منو زينب اول چيزي نگفتيم بعد باهم گفتيم 

بسه بخوابيد مگه نميبينيد خوابيم...

4 بچه ها رو بيدار كردم هر 12 تاشون كه همونجا خواب بودن...برگشتيم...

تهران...

زندگيه من دوستامن...همه ميدونن...واسه زينب هر روز يه چيزي

درس ميكنم...بعضي از كارام حتي 5 روز طول ميكشن...

ولي خدارو شكر همه كارامو دوس دارن...زينب سرما خورده...

هفته ي پيش نيومد مدرسه...صب ك رفتم ديدم ظرف غذاش توو 

فر نيس خيلي حالم گرفته شد...باز چشام عين گربه شرك شد...

فرداش 45 دقيقه تو حياط منتظرش بودم...واسم كادو گرفته بود...

شب قبلش گفته بود يه سوپرايز دارم...

ديروز فاطمه گفت زينبو بيشتر دوس داري يا ساره؟

گفتم جفتشون مزيتاي خاص خودشونو دارن و...اونم يه چيزايي گفت

زينب با مرام تر از ساره اس...مهم ني ساره مث خواهرمه...

من 29ام و 1ام و12 و13ام تعطيلم...واي ثانيه شماري ميكنم واسه 

مدرسه...تا ميرسم خونه گريم ميگيره...عين بچه ها شدم...

ب تموم شدن مدرسه ميفكرم فقط گريه ميكنم...اوووووووف

خودم خسته شدم...كلي حرف ديگه...

امروز صب رفتيم بهشت زهرا پيش ماماني...20 هفته و 1 روز گذشت...

واسه ماماني كارت نوشته بودم...من هر سال واسه تمام دوستام و

خونوادم يه چيزي ميگيرم...واسه زينب لوازم تحرير بادمجوني و 

يه كتاب گرفتم...بادمجوني و لوازم تحرير دوست داره...!!!

تو بهشت زهرا يه قبر بچه 15 روزه بود اسمش شايان بود...يكي بود 1

سال و 2 ماهش بود يكي 4 سالش بود.دو تا برادر يكيشون متولد 74

اون يكي 76 كه با تفاوت 4 ماه سال 86 مردن...دو تا دوست كوهنورد

يكيشون متولد 64 و اون يمي 59 كه توو بهمن 86 مردن...يه دختر

متولد 70...زن و شوهري با تفاوت فوت 3 ماه...مادر و فرزندي توو

حادثه تصادف...اون بچه 15 روزه تا يه سال پيش تو شكم مامانش بود 

و حالا...گناه نكرد و رفت...پاك...كلي قبر ديگه ك دقيق يادم ني...

من از مرگ ميترسم...ازين ك فراموش شم...حتي واسه يه 

لحظه نبودنم ب چشم عزيزام نياد...خودخواهيه ولي...تو دلم گفتم

دنيا ميدان از دست دادن جان هر چقد ازش فرار كني بهت نزديك ميشه...

گفتم الان اگه پام سر بخوره و برم جام كجاست...؟جاي اينايي كه

زير پامن كجاست...با فاصله ي يه متر از هم بودن ولي اون دنياشون

هكتار ها فاصله داشت...دلم ميخواست گريه كنم ولي نه جلوي

خونوادم...من جلوي همه گريه نميكنم خيلي محكمم ولي دوستام...

گفتم ميخوام هر روز بهتر شم...حجابم كاملتر شه ديگه حتي ب نامحرم

دستم ندم...ديشب ب خودم ميگفتم چه جوري يه نامحرم با يه خطبه

ميشه همه كس آدم؟؟؟

واسه من ك از خونواده ي مذهبي نيستم و خونوادم حق انتخاب بهم 

ميدن سخته ك يه دفعا عوض شم...ولي سعيمو ميكنم...

ميخوام يه روز ك كنكورمو دادم و گواهي ناممو گرفتم از صب تا شب

كه در بهشت زهرا رو ميبندن برم...ميخوام يه بار يه مرده رو غسل 

يدم...توووو ذهنم پراز فايلاي مختلفه ك دارن پرواز ميكنن تا از قفسه

بيان بيرون و اجرا شن...

خدا چقد خوبي...

راستي تو مشهد همتونو دعا كردم...مارمول جونا اونجا از پنجره ك

بيرونو نگا ميكردم گفتم شمام اينجا توو اين شهرين چي باحال...

بهار سردتون مبارك با گرماي كنار هم بودن سرما رو شيرين كنين...

راستي شرمنده از همه ك وقت ندارم ج بدم يا بيام...گرفتار درسامم...

بااااااي...

 

nicky |8:25 PM |دوشنبه 1390/12/29

سلام ب همه يدوستان عزيزم!!!حتي شما دوست عزيز!

خووووبين؟؟؟اين آخرين پست قبل از سفرمه...

بله مشتي شديم رفت!

پس فردا ساعت 4 و 30 دقيقه بعد از كلاس آقاي خاكي!!!!(استاد جا نماز 

آبكش هندسه...)

ميريم!!!!!!!

خيلي استرس دارم...بينهايت...بي حد...زياد...قابل توصيف با هيچ كلمه

اي نيست...

بچه ها من جديدا خيلي پر انرژيم...كم نميارم...همه ازم راضين!

هم مشاورمون هم خونوادم هم دوستام...البته امروز يكم آبغوره گرفتم...

ولي رفتم پيش مشاورمون گفت تو الان جايگاهت عاليه و 100 درصد 

رشته اي ك ميخواي(مديريت بازرگاني) شهيد بهشتي قبولي!!!!!

هيچوقت فك نميكردم مشاورم بهم اين حرفو  بزنه...گفت همينجوري

با نشاط پيش برو...منم ك شاد...انگار منبع تغذيه انرژيم...

زهرا امروز با حرفاش آرومم كرد اونم خيلي...مرسي دوست گلم...

زينبم ك يكي از دلايل اصلي فعال شدنمه...همه چي استرسيه من چقد 

جو گيرم...و...

هه...شرمنده از همه ك زياد نميام...وقت گير بيارم درس ميخونم...

قابل توجه بعضيا!قبول ديگه وبت نميام اگه اينجوري راحت تري...

بچه ها من فك كنم دوباره همون دختره شيطون و سرزنده و پاك قبل

شدم...خدايا شكرت...بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس 

بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس بوس واسه خدا!!!!!!!

ميخوام نيت كنم از سه شنبه تا حرم آب نخورم...اگه بشه آخه قرص دارم.

من اولين بارمه همه كلي نماز سفارش دادن...

كلي حرف ديگه...فقط اين استرس لعنتي...فك كنم باز از استرس كف

بالا بيارم!!!!!!!!!!!

آخه من با كوچولو ترين تغيير توو برنامه روزانم استرس ميگيرم!!!

خدايا كمك...

خب ديگهه نميحرفم...همه ميگن امام رضا ازم خووب استقبال ميكنه

چون اولين بارمه...گريم نگيره خوووبه!!!!!بگيره...مهم ني...فقط حالت

تهوع نه...

nicky |6:8 PM |یکشنبه 1390/12/14

سلام...ديروز داشتم اين پست رو ميذاشتم برقا رفت...ديشب داشتم 

آهنگ باور مصطفي يگانه رو گوش ميدادم...ياد ارديبهشت ك واسه سنجش

رفته بوديم ي دانشگاهي افتادم...با ساره گوش ميدادم...

ديروز عكساي پارسالو زده بودن ب ديوار عكس من ساره و بقيه...

دست زينبو محكم گرفتم ك نميخوام نگاه كنم...بريم وگرنه گريم ميگيره...

يه دفعه چشام پراز اشك شد...رفتم حياط اون عكسارم كندم و بردم...

كلي تو حياط گريه كردم...استاد حسابانمون مونده بود گفتم ياد بچه ها

افتادم...توو حال خودم بودم شيما اومد بردتم بالا...رفتم پيش زينب باز

خوش اخلاق شدم...وقتي پيششم دوس دارم بخندم...شاد نگهم ميداره

احساساتي ك اصلا ني ولي دوسش دارم....ب بچه ميگفتم زهرا خيلي

بامرام تره هرچند وقت حالمو ميپرسه...

ساره دلم واست تنگ شده...كلي اين دو روز باز گريه كردم...تصميم

گرفته بودم ديگه بهت نزنگم ببينم ميزنگي...ميدونم اهل تلفن كردن 

نيستي...قبول ولي...شايدم من پرتوقعم...آره 100 درصد...

نامه نگاريامونو ميخوندم...ساره...

دلم واست تنگ شده و نميتونم بگم چقد...قرار بود من دو تا خواهر داشته

باشم...يكيش تو شدي...من به هيچكس نگفتم آجي جز تو و خواهر خودم

ولي...نميدونم چي بگم...خدايا با تمام ناراحتيم ولي بينهايت ممنونتم

همين ك اين همه دوست ب اين خووبي دارم ك همشون ب فكرمنو

دوسم دارن همين ك ميشناسمشون و بهترينان...و...

ممنونتم...چون بهتريناي دنيا مال منن...

جمعه ديگه سنجشه و...ميخوام اگه شد يه كاري كنم تا يكي شاد شه...

مرسي خداااا...كه سالمم...كه دوستام و اطرافيام سلامتن...

ب خاطر تمام نعمتات ك ميفهممشون و نميفهمم ممنونم...

مواظب ماه من باش...

بااااااي...

nicky |2:7 PM |پنجشنبه 1390/11/27

ريدم ب نت و بلاگ...كلي تايپ كردم همش جلو چشام پريد...سعي ميكنم 

خلاصه يا هر كوفت ديگه اي شد بنويسم...

بچه ها حوصله ندارم...نميدونم از چي...ب نوعي خود درگيري پيدا كردم...

الان يه فيلم ديدم نميدونم چرا انقد قاطيم...انگار فايلاي مخم قاط زده و 

بايد مرتبشون كنم...خب...من خووووبم...راستي جواب آزمايشم اومد...

يه چيزي بايد بين 20 تا 30 ميبود ولي مال من رو 38 بود!

مامانم از دكي پرسيد...دكي گفت دخترتون باردارن؟؟!!!!!!

خواهرم ميگه تركيدم از خنده...ب مامانم ميگم از كجا ميدوني شايد

اين روزا نوه دار شي...آخي ياسي كوچولوم!!!!!!!!!!!

ويروس معده دارم!واسه همين هميشه معدم درد ميكنه!

مامانم گير داده بريم آندوسكپي...گفتم:2 بار ميام...خواهرمم رفته...

ب دردش عادت كردم...

بچه ها سجاد هر روز اس ميده حتي با اين ك فقط شبا روشنم...

ديشب تا روشن كردم اس داد زنگيد...حدود 20 تا اس...فقط گفتم اس 

نده...اووووووووووف طولانيه...اونم حق داره ولي چي بگم بهش...

بگم يكي از فاميلات داره راپرتمو ب مامانم ميده!؟

بيخيال...كم كم آروم ميشه...الان ميگه واسه تموم كردن بهت نياز دارم...

كاش دوسم نداشت.................................................................

دلم ميخواد برم امين آباد!!!!!!خووووووووبه ها!!!

دوستيه من و اون ب هيچ جا جز تباهي و گناه نميرسيد...پس ميرم 

دنبال اوني ك بودنمون باهم مفيد و درس باشه...

كاش...ازين كاش ها زياد تو دنياي منو تو وجود داره ولي ميخوام توش

هم منطقم دخالت داشته باشه هم احساسم اذيت نشه...هم 

كودك درونم ك عاشق شيطونياشم...اونه ك انقد منو ورجه وورجه نگه

ميداره...با تمام افكار منفي...

خب من ديگه برم...زياد سخن گفتم...تازه خلاصش كردم!

باي دوستان...هر روزتون عاشقانه باشه...نه فقط ولنتاين...

باااااي...

nicky |7:32 PM |دوشنبه 1390/11/24

سهلام!!!خوبين؟!

منم خوبم...طفلي مامانم اصلا به روش نماره ك ناراحته ولي از سردرد هاش 

ميشه فهميد...وسطا باهام ميحرفه ك من نگران آيندتم وگرنه واسم چه 

فرقي داره و...

آدم دارم ميشم...مثه خانووماي گل  فقط گوشيمو شبا اونم به عنوان ساعت

كوكيدن ميروشنم!!البته اين وسطا سجاداس ميده ولي كلا كيه ك ج بده

خودش هرشب اس ميده ك اين آخرين اس منه...باي و دوباره فردا...

اووووووووووووف!!!!!!!

بچه ها من خودم ديگه زياد نميام...ترك نت و موبايل استرس آدمو

كم ميكنه...خيلي خوووبه!!!

راستي!

5شنبه رفتم آزمايشگاه...كلي پيرامونش(!) جريان داره...

حالا...آزمايش دادم اومدم از پله ها بيام پايين چشام سياهي رفت 

مثه وقتايي ك چشم آدم كم كم از اشك پر ميشه و جايي رو نميبينه

مامانم برم گردوند توو سالنش كه بشينم از حال رفتم!!!!!

فك كن...من؟!به هوش ك اومدم همه دورم بودن رو زمين خوابونده بودنم

و...طولانيه...كم كم برفكاي سياهي ك تو چشمام بود كمتر شد و 

با كمك آقا مديريتهه بلند شدم و...مامانم گفت ديدم رنگت پريده گفتم

نگم بهت ك نگران نشي...بيچاره خودشم داشت از حال ميرفت منو ديد...

بازم پروو پروو رفتم مدرسه بااينكه كلاس نداشتم!

بعد از يه هفته و يه روز دارم آهنگ كره اي گوش ميدم و از خوشحالي

ميپرم بالا و پايين!

راستي ماه ديگه 16 ام ميرم مشهد...!آخي...

دعاتون ميكنم اگه قابل باشم...راستي برد پرسپليس 

بعد از چند قرن مبارك!!!!!!!!!!!!!!

بااااي...تيسي كنين!!!!

nicky |4:46 PM |شنبه 1390/11/15

نميدونم چي شد...يكي داره همه چيو ب مامانم ميگه...

جلوي مامانم خراب شدم...جزييات رو نميگم چون ديگه ب هيچكس

اعتماد ندارم...آخه چرا الان؟الان كه درس وقتيه ك تموم شده...من تازه دارم

آدم ميشم...چرا الان؟ناراحتم خيليم ناراحتم...كلي چيز هست ك ذهنمو مشغول كرده يكي از مهمتريناشم اينه...

دوميشم آزمايش خونه!!!!واي وحشت دارم.اميدوارم از مچ دستم بگيرن

اينجوري من راحت ترم...مقصرم...كلي حرف توو اين دل صاب مردم 

دارم كه بگم ولي...

اسنوپي واقعا تو بودي؟راستشو بگو...بچه ها دلم واسه مامانم خيلي

سوخت وقتي گفت من هميشه فك ميكردم تو خيلي پاكي و...

دلم گرفت...خيلي...چون دلشو شيكوندم...

دعا يادتون نره.دعاي از سر باز كني نميخواما...دعاي از ته دل...

بااااااي...

nicky |3:42 PM |دوشنبه 1390/11/10

سلام بچه ها...من بهترم.امروز بعد از چن روز چن قاشق غذا خوردم!

دكتر گفت شروع بيماريه ويروسيه...تازه شروع!هفته ي ديگه هم بايد

آزمايش خون بدم!!!!!واي متنفرم...

بچه ها من يه مدت يا نميام يا كم ميام...هم درس هم فك كنم يكي

به مامانم راجع ب منو سجاد چيزي گفته دوستيايه فاميليم همين بديارو

داره ديگه...مامانم هنوز ب خودم چيزي نگفته به خواهرم گفته...

دعا ميخوام در حد بي نهايت لطفا...

شانس ندارم ديگهه...سعي ميكنم 4شنبه ها بيام...اونم اگه...

بعداز اين كنكور لعنتي اوضاع بهتر ميشه...

دلم واستون تنگ ميشه...دوستتون دارم و دعام كنين...

بااااي...

nicky |3:42 PM |یکشنبه 1390/11/09

سلام به همه...

يه سلام آخر هفته اي...دلم واستون تنگيده بود...!!!

آره خب عجيبهه...آخه من 2 روز بود كه مريض بودم...واسه همين اين 2 روز

كه نبودم واسم دير گذشت...

4شنبه مسموم شده بودم...تا صب بالا آوردم(گلاب به روتون!)

به نوعي مردم...مامانم كلي دعا كرد كه فقط 2 ساعت خوابم ببره...

2 ساعت خوابيدم.به بدبختي...تمام آب بدنم خالي شده بود...تا

امروز صب آبم ميخوردم بالا مياوردم!!!

و ازون جايي كه خيلي پررو ام دكتر نرفتم...

كلا مرديم!!!

امروز بهترم ديشب راحت تر خوابيدم...امروز يكم معدم درد ميكنه و تب 

دارم...

انگار نفسم بالا نمياد...چن تا از نمازام قضا شده...بايد بخونم...

ولي نميتونم راه برم...ديروز و امروز مدرسه نرفتم...دلم واسه مدرسه

تنگيده...واسه دوست جوناي بامرامم...

(راستي فك كنم مرواريد خيلي نگران شده...از همين جا ميبوسمت

با اون صداي گوگوليش...)

دوستتون دارم...

تيسي كنين به قول نسي!!!!

باااااااااي...!

(راستي دعا كنين بتونم غذا بخورم)

nicky |12:14 PM |جمعه 1390/11/07

سلام بر همه...

از صب...

امروز 1 بهمن اول برج.روز شنبه.با برف شروع شد...يه شروع جالب...

من خوشحالم...خيلي...صب پاشدم...مامانم گفت گل من پاشو بيرونو

ببين...واو...ديدم سجاد اس داد مثه هر روز...سلام عزيزم برف

اومده بيرون سرده...لباس گرم بپوش فحشمم نده!دوشت دارم 

كوچولو...ج ندادم...

رفتم مدرسه با بابام...چون با ماشين مامانم نميشد...

رسيديم...واو از پايه ها بيشتر شيطوني كرديم...

ظهر...داشتم سوار ماشين ميشدم 2 نفر گفتن...اسممو صدا زدن 

برگشتم ساره بود و شيما...واي...ساره ي منه...

-مامان الان ميام...

جاي خووبي نيستيم...

-الان...

-سلام ساره.بوسم كرد گفتم رسيدم ميزنگم...

زنگيدم...بي حال بود...هي ميخواستيم قطع كنيم...نميتونستم...

1 ساعت و 20 دقيقه حرف زديم...مامانم هي ميگفت من حسودي

كردما...انقد دوسش داري...خواهرم ميگفت اين جوجه انقد خوشحال

نميشه مارو ميبينه...واي ساره...آخر بهتر بود حالش...

رفتم بيرون كار داشتم...برميگشتم...يه پيرزن رو ديدم روو پله ي جلوي

در نشسته بود...ياد ماماني افتادم گفتم جهنم حوادث كه مينويسن

دختره رو گول زدن و...خرم...!!!

-سلام مادر جون اينجا چرا؟سرده...

خنديد.سلام دخترم.كلي حرف...حالا...بهش كمك كردم...با تمام تاريكي

و خلوت بودن...به ياد ماماني...(ماماني...دوستت دارم گلم)

حالم بهتر شده بود...اومدم خونه تصميم گرفتم نمازمو بخونم...حساب

كردم نمازاي قضامو...جانمازي كه ماماني واسم خريده بود رو باز كردم...

لبخند زدم ولي گريه ام گرفت...چادر مامانيو سر كردم...گريه كردم...

نمازمو خوندم خيلي مزه داد...خيلي...كلي گريه كردم و دعا كردم...

همه رو...حتي اونايي كه عذابم دادن...به خصوص ساره چون اون مسبب

بود انقد عوض شم...انقد دقت كنم مورچه ها له نشن...يه بار گريه كرد

وقتي يه مورچه مرد...خيلي پاكه و نميدونه...بوي چادر ساره امروز

كل اتاقم پيچيده بود...خدا چقد ميتوني يه آدمو خوشگل و مهربون 

بيافريني؟؟؟خدا...عاشقتم...

بچه ها همتون رو تك تك دعا كردم...همتونو...

(اسنوپي!!برزين چش شده؟دايي گفت مريضه؟خودت خووبي؟)

دوستتون دارم...بچه ها واسه ساره دعاي مخصوص كنيد...

باعث تغييراتمه و خواهرمه بعد از اون خواهرم!!!!!!

ممنون خدا...ممنونتم...

دعاي ماماني:خدايا مارو پاك كن و خاك كن...آمين!

nicky |9:57 PM |شنبه 1390/11/01



ادامه مطلب
nicky |9:54 PM |سه شنبه 1390/10/27



ادامه مطلب
nicky |10:17 PM |دوشنبه 1390/10/26

ادامه ي مطالب واسه مرور خودم...
ادامه مطلب
nicky |5:49 PM |یکشنبه 1390/10/25

Design By: KHanOomi